پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
جانی دپ» یكی از دیگر از قربانیان اعتصاب فیلمنامهنویس؉
در حالیكه اعتصاب فیلمنامهنویسان آمریكایی پیش از دو هفته به طول انجامیده است، در كنار تعداد زیادی از پروژههای هالیوودی، دو پروژه «جانی دپ» نیز به زمانی نامعلوم موكول شد.

به نقل از سایت سینمایی ورایتی، در پی طولانی شدن مدت زمان اعتصاب فیلمنامه نویسان آمریكایی، پروژه ساخت فیلم «شانتارام» با بازی «جانی دپ»، بازیگر برنده اسكار، كه قرار بود طی زمستان آینده جلوی دوربین برود تا زمانی نامعلوم به تاخیر افتاد.
كمپانی «برادران وانر»، یكی از دلایل این تاخیر را آن دانست كه فیلمنامه این فیلم به دلخواه فیلمسازان پروژه نبوده و اعتصاب فیلمنامه نویسان جلوی هرگونه تغییری را در این زمینه گرفته است.
این كمپانی در این ادامه این گزارش، دلیل دیگر این تاخیر را عامل بودجه عنوان كرده است، به گفته این كمپانی، هزینههای مربوط به این فیلم فراتر از ۷۵ میلیون دلار است، كه این بودجه از توان این كمپانی تاحدودی خارج است.
فیلم «شانتارام» داستان یك دزد معتاد به هروئین است كه علیرغم تدابیر شدید امنیتی از زندان فرار كرده و به هندوستان میگریزد و در یكی از محلههای فقیر نشین بمبئی خود را به عنوان دكتر جا میزند و كمی بعد در پی برخی حوادث به افغانستان سفر میكند و در آن نیز اتفاقات زیادی برای او روی میدهد.
به گزارش ورایتی، دیگر پروژه «دپ» كه با تاخیر روبرو شده، «خاطرات عجیب و غریب» برگرفته از رمانی به همین نام نوشته «هانتر اس تامپسون» است.
نویسنده و كارگردان این فیلم «بروس رابینسون» است.
این فیلم كه قرار بود جانی دپ پس از اتمام فیلم «شانتارام»، در آن بازی كند، داستان خاطرات و تجربیات «تامپسون» در اواخر دهه ۵۰ به عنوان روزنامهنگار افتخاری در پورتو ریكو است.
فیلمهای جنگی در صدر پیش فهرست نامزدهای جوایز مستند اسكار
آكادمی علوم و هنرهای سینمایی در حالی پیشفهرست نامزدهای این دوره از رقابتهای اسكار در بخش فیلمهای مستند را اعلام كرده كه فیلمهای جنگی در صدر این نامزدها قرار دارد.
به نقل از خبرگزاری رویترز، در این فهرست اسامی چند فیلم با موضوعات جنگی از جنگ جهانی دوم گرفته تا جنگ عراق به چشم میخورد.
در این فهرست در كل ۱۵ فیلم بعنوان پیشفهرست نامزدهای بخش مستند این دوره از جوایز اسكار معرفی شدهاند كه در این میان ۸ فیلم به موضوعاتی جنگی چه جنگهای گذشته و چه جنگهای عصر حاضر اختصاص دارد.
البته در این میان فیلم جنجالبرانگیز «سیكو» ساخته «مایكل مور» نیز جلب توجه میكند.
در این فهرست مستندهای «لاشه جنگ» به كارگردانی «فلیپ دوناهو» و «الن اسپیرو»، «افقی پیش رو نیست» به كارگردانی «چارلز فرگاسون»، «تاكسی به گوشهای تاریك» به كارگردانی «الكس گیبنی»، «نوشتن تجربیات زمان جنگ» به كارگردانی «ریچارد رابینز» به موضوع جنگ عراق پرداختهاند.
دیگر فیلمهایی كه با موضوع جنگ در این فهرست قرار دارد عبارتند از «نور سفید/باران سیاه: ویرانی هیروشیما و ناگازاكی» به كارگردانی «استیون اوكازاكی»، «تجاوز اروپا» به كارگردانی «ریچارد برگ» و «بونی كوهن»، «نانكینگ» به كارگردانی «بیل گاتنتاج» و «دن استورمن».
به گزارش رویترز، مستندهای «جنگ/پایكوبی» به كارگردانی «آندریا نیكس» و «شون فاین» ، «بركه آتش» به كارگردانی «تونی كایه»، «لطفا به من رای بدهید» به كارگردانی «ویجون چن»، «به خاطر كتاب مقدس كه به من اینچنین میگوید» به كارگردانی «دنیل جی.كارزلیك»، «قیمت شكر» به كارگردانی «بیل هانی»، « قولی تا سر حد مرگ: سفر تبعیدی آریل دورفمن» و «آستیم: موزیكال» به كارگردانی «ترشیا ریگان» نیز دیگر مستندهایی است كه در این دوره از رقابتهای اسكار برای رسیدن به فهرستی با ۵ مستند و در نهایت مستند برتر با یكدیگر رقابت خواهند كرد.
فهرست نامزدهای نهایی این بخش از رقابتها طی ماه ژانویه اعلام شده و در نهایت نام مستند برنده اسكار این دوره از رقابتها ۲۴ فوریه سال آینده میلادی در سالن كداك هالیوود اعلام خواهد شد.
آل پاچینو ایفاگر نقش بهترین گنگستر تاریخ سینما
شخصیت تونی مونتانا، با بازی به یاد ماندنی و درخشان آل پاچینو در فیلم «صورت زخمی» (۱۹۸۳) در نظرسنجی یك سایت سینمایی بهترین گنگستر تاریخ سینما شناخته شد
.
به گزارش سایت خبری Earthtimes در این نظرسنجی كه به مناسبت اكران فیلم «گنگستر آمریكایی» رایدلی اسكات در این روزها انجام گرفت، تونی مونتانا در فیلم «صورت زخمی» بر صدر فهرستی از محبوب ترین گنگسترهای سینمایی قرارگرفت. به گفته مدیر بازاریابی یك سایت پربیننده سینمایی ،فیلم های گنگستری همواره نقش مهمی را در بازار فروش هالیوود داشته اند و در این میان ماندگاری و محبوبیت شخصیت هایی همچون دون ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده و یا تونی مونتانا در فیلم «صورت زخمی» دلیل این ادعاست.
گفتنی است برخی دیگر از شخصیت های گنگستری محبوب با بازی هنرپیشگان معروف سینما عبارت بودند از ساموئل ال جكسون در نقش جولز وینفیلد در فیلم «پالپ فیكشن» (۱۹۹۴)، مارلون براندو در نقش دون ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده (۱۹۷۲)، رابرت دنیرو در نقش دن ویتو كورلئونه در فیلم پدرخوانده ۲(۱۹۷۴)، باب هاسكینز در نقش هارولد شند در فیلم «جمعه بلند خوب» (۱۹۸۰)
محکومین
بزرگترین خلافکارهای کشورهای مختلف در یک جزیره با هم می جنگند و تنها یکی از آنها از این میدان نبرد بیرون می آید و شما می تونید با یک کلیک این نمایش بزرگ رو ببینید.میدانی برای گلادیاتورهایی از تمام نقاط زمین
امروز تصمیم به معرفی و بررسی فیلم محکوم شدگان داریم که یک اثر اکشن جدید هستش و یک مدتی هر چند کوتاه بازار فروش رو در دستش گرفته بود و میشه گفت بازگشت سرمایه ی خوبی رو نصیب کمپانیهای سازنندش یعنی دو کمپانی لایونز گیت و نیو ویو اینترتایمنت کرد. همه میدونیم که کپی برداری از آثار آمریکایی تو سینمای همه ی کشورها بویژه هند زیاد صورت میگیره،اما اینبار (که البته بار اول هم نیست) آمریکاییها پیش قدم شدن و یک کپی برداری از فیلمنامه ی یک اکشن فوق العاده ی آسیایی(چینی ) به نام رزم شاهانه کردن و این داستان رو در قالبی آمریکایی دوست دوباره روی پرده ی عریض سینما آوردند. درباره ی فیلم فیلم محکوم شدگان یا محکومین به کارگردانی کارگردان کم کار آقای اسکات وایپر که بیش از این تنها 4فیلم رو کارگردانی کرده اثری اکشن هست که با الهام گرفتن از فیلمنامه ی فیلم رزم شاهانه که یک اکشن آسیایی فوق العاده هستش کار شده و سعی کرده این داستان آسیایی رو با وارد کردن به محیطی آمریکایی و تغییر دادن شخصیتها جذابیتی دو چندان ببخشه و گیشه ها رو فتح کنه.رزم شاهانه داستان دزدیدن دانش آموزان یک دبیرستان در چین و فرستادن آنها به یک جزیره هستش،در آن جزیره افراد با هم مبارزه می کنند تا یک نفر از میان آنها با موفقیت خارج بشه و ... .اما در این فیلم دوباره نوعی قهرمان پروری رو مشاهده می کنید که شما را به یاد همان بتمن و مرد عنکبوتی و سوپر من میندازه.البته تفاوت این قهرمان آمریکایی جدید با قهرمانهای قبلی در اینه که این آقا فو العاده قابل باورتر از مرد عنکبوتی یا بتمن هستش و علت این امر هم چیزی جز نداشتن نیروی غیر قابل باور نیست.شخصیت ما بدنی آماده و ماهیچه هایی قوی داره که به اون کمک میکنه شخصیتهای دیگه رو که هر کدوم از کشورهای دیگه هستند رو نابود کنه و در نهایت خودش در قله ی افتخار بایسته. وقتی تنها از نظر سینمایی به فیلم محکوم شدگان نگاه کنید می بینید که یک کپی ضعیف نسبت به نمونه ی چینی خودش هست و چیز زیادی برای ارائه در چنته ی خودش نداره غیر از نشون دادن چند هیکل بزرگ و چند حرکت رزمی معمولی و چند سکانس تیراندازی.البته نباید از یک فیلم صرفاً اکشن انتظاری بیش از این داشت و گمان می کنم از نظر سرگرم کردن کار گروهی که این اثر رو آماده کرد خوب بوده،اما باید این نکته رو هم گفت که این کار سینمایی به گرد پای آثار اکشنی مثل تیرانداز یا جنگ هم نمیرسه و مشکلش همانا فیلمنامه هستش. فیلم محکوم شدگان پایان خیلی بدی داره و کارگردان و فیلمنامه نویس از ذره ای خلاقیت برای زیبا تمام کردن داستان استفاده نکرده. در کا کارگردانی این فیلم خیلی معمولی بودش و میشه گفت جلوه های بصری جالبی هم نداشت.فیلم در عین معمولی بودن دارای یک نقطه ی قوت بود آن هماهنگ سازی و هماهنگ بودن ضرب آهنگهای تند در هنگام درگیری میان شخصیتها بود که باعث میشد یک هیجان نسبتاً زیادی برای بیننده ایجاد بشه. بازیگری این نکته رو بارها گفتم که بازیگری در فیلمهای صرفاً اکشن معنای خاصی نداره و هر چقدر تلاش می کنم تا سکانسی پیدا کنم که در آن بازی یک بازیگر توجهم رو جلب کرده باشه نمی تونم چیزی به خاطر بیارم.بازیگرهای این فیلم به نظرم تنها کافی بود از یک بدن آماده برای انجام کارهای اکشن برخوردار باشند که حتی این مسئله هم بستگی دارد به استفاده کردن یا نکردن کارگردان از بدل.به قولی نقش آفرینان این فیلم تشکیل میشن از استیو آستین که نقش اول فیلم هست و نقش کونراد رو به عهده داره،بعد از اون وینی جونز هست که نقش مرد بد قصه یعنی مک استارلی رو داره و در نهایت رابرت مامون که نقش برکل کارگردان رو داره. داستان فیلم یک کارگردان موفق تلوزیونی به نام برکل شروع به جمع آوری مجرمان محکوم به مرگ از کشورهای مختلف دنیا میکنه تا همه ی اونها رو در یک جزیره جمع بکنه و به جون هم بندازه و در نهایت شخصی که برنده میشه به همراه مبلغ زیادی پول آزاد میشه.به پای تک تک افرادی که برای این مسابقه به این جزیره اومدند مقداری مواد منفجره ویک دستگاه مکان یاب بسته شده که هم اگر اونها خواستند در وسط بازی فرار کنند کشته بشند و هم اینکه با کمک مکان یاب دوربینهایی که در محل هستند تصویر شرکت کنندگان رو بگیرند.از طرفی این افراد وظیفه دارند این نمایش رو ظرف 30 ساعت به پایان برسونند،چون اگه تو این 30 ساعت فقط یک نفر باقی نمونه بمبها منفجر میشه.از اونجایی که این کارگردان تصمیم میگیره نمایش رو به صورت زنده از طریق اینترنت پخش کنه شکلی از مبارزات گلادیاتوری قدیم تو ذهن بیننده پیش میاد که البته اینبار مبارزان از تمام جها هستند.یک ژاپنی،دو آمریکایی،دو مکزیکی،یک انگلیسی و افراد دیگه. در هنگام برگزاری این مسابقه خاطره هایی تداعی میشه و چهره های واقعی افراد رو میشه و احساساتی برانگیخته. فکر کنم هر توضح بیشتری باعث خراب شدن داستان میشه و ضمناً پیشنهاد میکنم فیلم رو ببینید،البته برای وقت گذرونی و نه برای اینکه یک فیلم خوب دیده باشید. کارگردان ... اسکات وایپر نویسنده ... راب هیدن زمان فیلم ... 100 دقیقه
«بروس ویلیس» در آیندهای اسفبار از بشریت، پلیس میشود
«بروس ویلیس» بزودی در فیلم علمی تخیلی «جایگزین» در نقش یك افسر پلیس در عصر برتری رباتها ایفای نقش خواهد كرد.
به نقل از سایت سینمایی ورایتی، فیلم علمی تخیلی «جایگزین» محصول كمپانی «والت دیزنی» به كارگردانی «جاناتان موستو»، از فوریه آینده در بوستون جلوی دوربین خواهد رفت.
فیلمنامه این فیلم را «مایكل فریس» و «جان برانكاتو»، براساس رمانی تصویری نوشتهاند، این دو كه فیلمنامه «رستگاری ترمیناتور» را در كارنامه كاری خود دارند، در پروژه ترمیناتور ۳ نیز با «موستو» همكاری داشتهاند.
تهیهكنندگی این فیلم را نیز «دیوید هوبرمن»،«تود لایبرمن»،«مكس هندلمن» و «الیزابت بنكز» به عهده خواهند داشت.
«جایگزین» داستان انزوای بشریت در آیندهای نزدیك است، آیندهای كه رباتهای جایگزین، بسیار بهتر از نسخههای انسانی خود به نظر میرسند و كارآیی دارند.
«ویلیس» كه ماه آینده قرار است، برای بازی در فیلم ویتنامی «پینكویل» به كارگردانی «الیور استون» جلوی دوربین برود، در این فیلم در نقش یك افسر پلیس بازی میكند كه از طریق ربات جایگزین خود درباره كشتار دیگر جایگزینها تحقیق میكند. این پلیس پس از سالها مجبور میشود تا ریسك كرده و از خانه خود بیرون بیاید تا پرده از رازی بزرگ بردار
«گاس ون سنت»
«گاس ون سنت» خالق آثاری چون «فیل» و «پارك پارانوئیدی» تهیه فیلمی «بیوگرافیكی» با عنوان «هاروی میلك» با نقش آفرینی «شان پن» را بر عهده گرفت. به گزارش ایسنا تهیه این درام از ماه ژانویه (اوایل دی) آغاز می شود.
دیگر تهیه كنندگان این پروژه سینمایی عبارتند از «دن جینكس» و «بروس كوهن» (تهیه كنندگان فیلم اسكاری «زیبای آمریكایی») و فیلم «میلك» در شركت فیلمسازی «جینكس و كوهن» آماده تولید می شود. «هاروی میلك» كه در فاصله سال های ۱۹۳۰ الی ۱۹۷۸ می زیست یك فرد فعال سیاسی به شمار می رفت.او در سال ۱۹۷۷ در انتخابات عمومی به عنوانی یكی از بازرسان شهر سانفرانسیسكو انتخاب شد.
در سال ۱۹۸۴ نیز فیلم مستندی با عنوان «لحظاتی از زندگی هاروی میلك»توسط « راب اپستین» ساخته شده است. فیلم «میلك» نخستین اثر داستانی درباره این شخصیت موثر در امور سیاسی و شهری سانفرانیسكو می باشد. «گاس ون سنت» كه با خلق آثاری چون «ویل هانتینگ خوب» و «یافتن جنگل» مورد توجه سینما دوستان قرار گرفت؛ درباره ساخته شدن این فیلم گفته است: این فیلم یك پروژه خاص به شمار می رود و سعی كرده ایم به تمام جوانب «میلك» پرداخته شود. «بیل گروم» كه به عنوان طراح با «ون سنت» همكاری می كند، تصویربرداری «میلك» را نیز بر عهده خواهد داشت
كمك نقدی جورج كلونی به هم قطارانش
جورج كلونی ، بازیگر معروف سینما باهدف كمك به كارگردانان و فیلمنامه نویسانی كه دراین مدت به واسطه اعتصاب اتحادیه فیلمنامه نویسان آمریكا در مضیقه مالی قرار گرفته اند ۲۵هزار دلار به بنیاد خیریه بازیگران اهداكرده است.
به گزارش رویتر، این هنرپیشه خیر كه در گذشته با سفر به آفریقای جنوبی و مناطق محروم در دنیا به اطلاع رسانی گسترده درباره بحران ایدز و فقر پرداخته است در مصاحبه ای اعلام كرد كه تصمیم دارد به طور منظم به این بنیاد كمك كند و از دیگر بازیگران معروف نیز دعوت كرد این كار را انجام دهند.برپایه این گزارش، اعتصاب اتحادیه فیلمنامه نویسان سینمایی و تلویزیونی آمریكا كه از هفته گذشته شروع شده تاكنون ضررهای مالی هنگفتی بر پیكره صنعت فیلمسازی در هالیوود زده است. بسیاری از برنامه های زنده تلویزیونی كه هرشب به طور منظم و با حضور مجریان معروف پخش می شد تعطیل شده است و ساخت و یا ادامه طرح های بزرگ سینمایی نیز به تعویق افتاده است. كلونی درباره این اعتصابات گسترده كه در۲۰ سال گذشته بی سابقه بوده است، گفت: «برای افرادی مثل من این اعتصاب یك توفیق اجباری برای داشتن تعطیلات است اما این واهمه وجود دارد كه طولانی شدن آن می تواند به مردمی كه از این صنعت ارتزاق می كنند ضربه بزند.»
پیش نوشت : دوشنبه روز بدی بود ...برای هر سینما دوستی این روز فراموش نشدنی ست.
صبح را با خبر درگذشت "برگمان " آغاز کنی و شب را با خبر درگذشت" آنتونیونی"پایان دهی ...
هیچ چیزی برای گفتن ندارم جز اندوه از دست دادن این دو .... نوشته پائین در همین مورد است.

میکل آنجلو آنتونیونی آخرین فیلمساز مدرنیست سینمای ایتالیا دوشنبه شب در سن 94 سالگی در خانه اش درگذشت. مرگ او بلافاصله بعد از درگذشت اینگمار برگمان را می توان به حساب تقدیر گذاشت ولی هر جور بخواهیم فکر کنیم مرگ او و برگمان پایان یک دوران را اعلام کرد.نگاه بصری او، نماهای طولانی، عکاسانه ولی همیشه عمیق اش او را به چهره ای اصیل، همیشه پرطمطراق، مدرن و مالیخولیایی تبدیل کرد. یا می توان خلاصه اش کرد، یک روشنفکر دهه شصتی با هراسی ابدی برای از دست رفتن ارتباط های انسانی و عشق زیر سیطره جهانی که تغییر کرده است. با این وجود لحن او، شیوه روایی اش، حذف خط روایت ارسطویی و دست یافتن به روایتی فشرده، بی فراز و نشیب یا به طور کلی مینی مالیستی، تاثیری عمیق بر فیلمسازان بعدتر گذاشت. میراثی که بعدتر به دست فراوان شاگردانش رسید که او را، نگاهش، الگوی روایی اش و کوشش اش برای رسیدن به نگاهی عمیق در سینما را ارج نهادند. با این وجود لحن او، شیوه روایی اش، حذف خط روایت ارسطویی و دست یافتن به روایتی فشرده، بی فراز و نشیب یا به طور کلی مینی مالیستی، تاثیری عمیق بر فیلمسازان بعدتر گذاشت. میراثی که بعدتر به دست فراوان شاگردانش رسید که او را، نگاهش، الگوی روایی اش و کوشش اش برای رسیدن به نگاهی عمیق در سینما را ارج نهادند.او نیز از نسل نئورئالیسم بود. در روز 29 سپتامبر 1912 در شهر فرارا متولد شد. در دانشگاه اقتصاد خواند ولی از همان جوانی کارش را با نقدنویسی آغاز کرد و خیلی دیر به فیلمسازی پرداخت.
نیكلاس كیج نویسنده شد
آسوشیتدپرس- «نیكلاس كیج»، از طرفداران جدی كتاب های كمیك استریپ (داستان های مصور) است. این ستاره هالیوود اینك به همراه پسر ٦١ ساله اش، كار نگارش و تهیه یك اثر جدید كمیك استریپ را به پایان برده است،
اثری به نام «كودك جادویی» كه برای نخستین بار در اكسپو فرهنگ پاپ در كالیفرنیا در معرض دید عموم قرار گرفته است. «كودك جادویی» داستان روح پسر نوجوان دورگه ای است كه در طوفان «كاترینا» جان باخته و پس از این طوفان مرگبار كه شهر ٣ میلیون نفری «نیواورلئان» را با خاك یكسان كرد به جنگ یك روح خبیث بازمانده در محل می رود. «نیكلاس كیج» ٣٤ ساله در این باره می گوید: این داستان علیه نژادگرایی است. كیج می گوید قصد دارد تا به كمك «وستن» پسر ٦١ ساله اش، كه در نوشتن و تهیه این اثر با او همراه بوده «كودك جادویی» را به فیلم درآورد. «كودك جادویی» شامل ٦ داستان است كه هر كدام در كتابی جداگانه منتشر می شوند.
جانی دپ در نقش یك خون آشام
«جانی دپ» كه به باور بسیاری از منتقدان و صاحب نظران توانمندترین بازیگر حال حاضر هالیوود است، با حضور در فیلم «سایه های تیره» باز هم به نقش های تیره و غمزده روی آورده است.
فیلم توسط شركت برادران وارنر تهیه می شود و برداشتی است از یك سریال تلویزیونی موفق به همین نام. در این فیلم جانی دپ نقش یك خون آشام اندوهگین را ایفا می كند. سریال «سایه های تیره» در حدفاصل سال های ٦٦٩١ تا ١٧٩١ در یك هزار و ٥٢١ قسمت توسط شبكه ABC پخش می شد. جانی دپ پیش از این نیز در فیلم هایی مانند «مرد مرده»، «دروازه نهم»، «اسلیپی هالو» و «از جهنم» ایفاگر نقش های تیره و غمزده بوده است.
كیدمن پس از چهل سال
این خواننده استرالیایی روز نوزدهم به سیدنی رفت و سپس برای رفتن به كویینزلند یك جت اختصاصی كرایه كرد. «ویل اسمیت»
در این فیلم ویل اسمیت در نقش «كریس گاردنر» بازی میكند، مردی كه تصمیم میگیرد پسرش را در كنار خود نگه دارد. او به خاطر بازی در نقش این دستفروش دورهگرد نامزد جایزه اسكار شد. كریس گاردنر دستفروشی است كه در آخر با پسرش بیخانمان و بیسرپناه میشود. ویل میگوید: پدرم یك كلاهبردار واقعی بود. او هر كاری میكرد تا برای بچههایش غذا تهیه كند و تمام سعی خودش را به كار گیرد تا ما را پیش خودش نگه دارد. وقتی تقریبا شش ساله بودم، پدرم من و خواهر و برادرم را با خودش سركار میبرد. كار ما نصب یخچال سوپر ماركتها بود. محیط كاری ما واقعا خطرناك بود. همسر ویل هم با او همكار است و در فیلم ilA با او همبازی بود. «جیدا پینكت اسمیت» در مصاحبه دیگری گفت: دیگر با شوهرش كار نمیكند چون او به هنگام كار همیشه با او مثل رییسها رفتار میكرد. ویل اعتراف كرد كه در آن فیلم پایش را از گلیمش درازتر كرده بود و پشت سر هم سعی داشت همسرش را در بازی راهنمایی كند و افزود: «ما سعی داریم خانواده خوب و شادی باشیم به همینخاطر به تصمیم همسرم احترام میگذارم.»
آنجلینا جولی "خبرنگاران داستا نسرایی میكنند"
|
بیوگرافی
ویرجینیا ولف کار نویسندگی حرفه ایش را از سال 1915 با انتشار نخستین رمانش"سفر خارج" آغاز کرد که نوشتنش هفت سال به درازا کشیده بود.این رمان کمابیش قراردادی است ولی در آثاری که پس از آن انتشار یافت به ویژه اتاق جیکاب(1922) و خانم دالووی و طرف فانوس دریایی(1927) و امواج(1931) و بین پردهها (1941) ، ویرجینیا ولف روزبهروز شیوههای نامتعارفتری برای نشان دادن خویش از"زندگی" و "واقعیت" پدید آورد.او در مقاله"آقای بنت و خانم براون" ناخرسندی بسیار خود را از"واقعیت" دنیای قصههای نویسندگان ناتورالیستی مانند جان گالزورذی و هربرث جورج ولز و آرنولد بنت بر زبان آورد.او در جای دیگری میگوید:"زندگی مانند چراغهای تزیینی متقارن دو طرف درشکه نیست.هاله نوری است، محیط شفافی است که ما را از آغز تا فرجام ذهن در بر می گیرد."برای رخنه در این محیط ،برای نشان دادن "خود زندگی" ، باید به "جریاناندیشه ،جریان سیال ذهن" دست پیدا کرد که محمل ذهنی آن است.در پی این هدف ،وولف روزبهروز بیشتر از ظواهر زدوبه جستجوی ساختار داستانی پرداخت که"به طور معجزهآسایی بدون دیوار و پله هم قابل سکونت" بود.این تلاش وی موجب شد دوست و منتقدش ادوارد مورگان فورستر از خود بپرسد آیا او تند نرفته است:"نه داستانی میگوید نه پیرنگی می بافد.یعنی میتواند شخصیتی بیافریند؟" شخصیتی در نخستین رمان او می گوید:"میخواهم رمانی بنویسم درباره سکوت،درباره چیزهایی که مردم نمیگویند." در رمان ماقبل آخرش امواج به این مقصود بسیار نزدیک می شود.آرزوی زدودن"همه تفاله و مردگی و پیرایه" و "ارائه تمام لحظه،هر چه در بر دارد" در خاطرات نویسنده او برآوردن نزدیک می شود.نشانی از داستان و پیرنگ و گفتگو و شخصیتپردازی(به معنی رایجشان) بر جای نمی ماند.در عوض ،جریان افکار و احساسات شش شخصیت را داریم که بصورت رویایی عرضه می گردد.
نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،ماییه دوام او در برابر جنون و مرگ.
اگر امواج یک" رمان" نامتعارف بود ، نقش روی دیوار یک"داستان" نامتعارف است و شیوه او را به زیبایی نشان می دهد.راوی که پیداست خود وولف است ،نقشی را روی دیوار به خاطر میآورد.نقش چه بوده است؟در پایان به آن پی می بریم و گویی پیرنگ همین بوده است.ولی نکته پیرنگ نیست،همچنان که ارضای چنین کنجکاوی نیز هدف زندگی نیست.نکته این است که آن نقش ،گرانیگاه خیل وسیع تداعیهای آزادی می گردد که از شکسپیر تا حقوق زنان را دربرمی گیرد اما همه به همان پرسشهای بنیادین هنر وولف برمی گردند: چیستی واقیت و خود زندگی."اگر برخیزم و معلوم کنم که نقش روی دیوار در واقع سر یک میخ است،چه عایدم می گردد؟ دانش؟دانش چیست؟"او با این پرسش دانش شناسانه بازی میکند.اما زندگی چه؟"پس اگر بخواهیم زندگی را با چیزی مقایسه کنیم،باید آن را تشبیه کنیم به پرتاب شدن در تیوب با سرعت پنجاه مایل در ساعت و فرود آمدن در انتهای دیگر بدون حتی بدون یک سنجاق باقی مانده در موها!پرتاب شدن به پیشگاه خدا سرتا پا برهنه!"ولی این نقشها مانند دانه شنی که صدف برگردش مروارید میسازد،هستههای هنر وولف و پیوند ناپایدار او با سامانمندی و تندرستی بودند.او در سال 1941 خود را در رود اوز غرق کرد.چنان که داستان می گوید:الیاف یک به یک زیر فشار سرد گزاف زمین پاره میشوند
داستان کوتاه دوسش وجواهر فروش دانلود
ویرجینیا ولف دیوانه محبوب ما
ادلین ویرجینیا استفن در 25 ژانویه 1882 درخانه شماره 22 هاید پاركگیت كه متعلق به مردی اهل ادب بود به دنیا آمد. پدر او، لسلی استیفن (1904 ـ 1832) در سال 1859 به گروه كشیشان پیوست؛ چرا كه در آن دوران هر كسی میخواست وارد آكسفورد یا كمبریج شود میبایست لباس كشیشی بر تن میكرد. ادلین پس از مرگ پدرش دریافت كه هیچ گرایش و تمایلی به مذهب نداشته است. او نسبت به داستانهایی كه در انجیل میخواند شك میكرد. به طور مثال، نمیتوانست بپذیرد كه ماجرای توفان نوح حقیقی است. او بر این باور بود كه توفان نوح كاملاً افسانه است و هیچگاه چنین رویدادی در جهان به وقوع نپیوسته است. او حتی مجبور بود علیرغم داشتن شك، موعظه كند.
پدر ویرجینیا در آن زمان توانسته بود شغل بسیار مطمئن و راحتی به دست آورد. از آنجا كه او آدم محافظهكاری بود، پیدا كردن یك شغل مطمئن میتوانست در نظرش مهم باشد. بااین حال تصمیم گرفت از گروه كشیشان فاصله گیرد و علیرغم روحیه خاص خود، آینده نامعلومی را دنبال كند.
اسلی استفن، پس از آنكه از كمبریج خارج شد به دنیای ادبیات وارد گشت و به تدریج توانست اسم و رسمی نه چندان بزرگ برای خود به دست آورد.
جورج اسمیت، ناشر، در سال 1882 از او خواست تا تألیف فرهنگ بیوگرافی ملی را بر عهده گیرد. لسلی بهتدریج با شخصیتهای برجسته ادبی چون ماتیو آرنولد، هنری جیمز، جورج الیوت، مرداخ و تكژی آشنا گردد.
لسلی استیفن، پیش از آنكه با مادر ویرجینیا ـ جولیا داك ورث (1846 ـ 1895) ـ ازدواج كند با دختر كوچك تكژی هریت ماریان پیوند زناشویی برقرار ساخت. آنها صاحب دختری به نام لارا (1870ـ 1945) شدند. استیفن بهتدریج دریافت كه لارا عقبمانده ذهنی است. هریت نیز هنگام زایمان دوم درگذشت. لسلی از مرگ همسر بسیار اندوهگین شد. و به راحتی مرگ او را تحمل نكرد.
مادر ویرجینیا نیز پیش از ازدواج با لسلی با مردی به نام هربرت داك ورث (1833 ـ 1870) ازدواج كرده بود كه از او سه فرزند به نامهای جورج، استلا وگراند داشت.
جولیا زنی جسور بود و علیرغم اینكه لسلی درآمد كافی برای گذران زندگی نداشت با او ازدواج كرد. آنها زندگی مشترك خود را با تمامی مصایبی كه پیشرو داشتند، پیش گرفتند. آنها در طی زندگی مشتركشان صاحب چهار فرزند به نامهای ونسا (1879ـ 1961)، توبی (1880ـ 1906)، ویرجینیا و آدریان (1883 ـ 1948) شدند. تمام هشت بچه، در خانه لسلی زندگی مشتركی را آغاز كرده بودند؛ این در حالی بود كه چند خدمه هم در منزل آنها، كه در هاید پارك گیت كینگستون واقع بود، زندگی میكردند.
خانواده لسلی، تعطلات تابستانی را در خانه تالاند اقامت میگزیدند. این خانه جایگاه خاصی در ذهن ویرجینیا داشت. به گونهای كه در رمان «به سوی فانوس دریایی» كاملاً به تصویر درآمد.
ویرجینیا وولف اجازه نداشت چون برادران تنی و ناتنی خود به مدرسه برود. از این رو، در خانه، زیردست پدر تحصیل میكرد. او همچنین به راحتی نتوانست صحبت كند، و مدت زمان زیادی طول كشید تا لب به سخن گشود.
هنگامی كه ویرجینیا برادران و خواهران ناتنی خود را تشخیص داد، آنها كاملاً بزرگ شده بودند و دیگر در كنار بچههای كوچك نمیخوابیدند. یكی از برادران تنی ویرجینیا، یعنی توبی، پسری قوی، تنومند و با اراده بود، كه به راحتی میتوانست بر همه بچهها ریاست كند. اما آدریان، برادر كوچكتر، بسیار ریزنقش، آرام و تا حدودی اندوهگین بود. ویرجینیا موجودی غیر قابل پیشبینی بود. غالباً به كارهای عجیب دست میزد، و گرفتار حوادث مضحك و تعجببرانگیز میشد.
ویرجینیا در سن نه سالگی، به همراه برادرش توبی، بر آن شدند تا در خانه، یك روزنامه تولید كنند. آنها برای روزنامه خود، نام «هاید پاركگیت نیوز» را برگزیدند. در این روزنامه خانوادگی، آنها به درج مقالات مختلف، گزارش از رویدادهای هفتگی، میهمانیهایی كه برگزار میشد و به طور كلی دیدگاههای خاص خود نسبت به اقوام دور یا نزدیك پرداختند.
پدر و مادر، به شدت به مطالعه این روزنامه علاقهمند بودند. این كار باعث شد تا ویرجینیا در همان دوران دریابد كه به داستاننویسی علاقهمند است. این روزنامه، تا سالیان متمادی، به طور مستمر تولید شد. حتی زمانی كه توبی از این كار دست كشید، ویرجینیا به انجام كار ادامه داد.
از سویی دیگر، تهیة فرهنگ بیوگرافی ملی، برای لسلی، كاری بس سخت و طاقتفرسا بود. به گونهای كه در جریان زندگی خانواده، اختلالات عمدهای ایجاد كرده بود. لسلی در سال 1890، در اثر كار ممتد، بیمار شد. جولیا كه به شدت نگران سلامت همسرش بود، از او خواست تا از این كار دست بكشد. ویرجینیا بر این بود كه تألیف این كتاب، باعث شده است كه حق و حقوق او و آدریان، پایمال شود.
در 5 ماه مه 1895، جولیا به دلیل تب روماتیسم درگذشت.
مرگ جولیا، ضایعة بسیار بزرگی برای خانواده محسوب میشد. لسلی، مرگ همسر را تاب نمیآورد. ویرجینیا، بزرگترین ضربة زندگی خود را در دوران نوجوانی دریافت كرد. به طور كلی با مرگ جولیا، شالودة زندگی خانواده استیفن از هم پاشیده شد.
به گونهای كه تمام اوقات، اعضای خانواده به گوشهای خزیده، با خود خلوت میكردند.
لسلی بیش از سایرین بیتابی میكرد. او نمیتوانست به راحتی مرگ همسر دوم را پذیرا باشد. استلا بهتدریج جای مادر را گرفت و سعی كرد عهدهدار وظایف خانه باشد. او با دلسوزی تمام سرپرستی برادران و خواهران خود را بر عهده گرفت و بیش از همه سعی كرد تا برای لسلیِ از پای افتاده تكیهگاهی باشد.
لسلی نیز علیرغم بیحوصلگی و اندوهی كه داشت، تدریس فرزندان خود را ادامه داد.
برادر ناتنی ویرجینیا، جورج، كه در آن زمان بیست و هفت سال سن داشت، سعی میكرد به خواهران ناتنی خود، ویرجینیا و ونسا، محبت كند و هر كاری كه از دستش برمیآمد برای آنها انجام دهد. اما محبتها و نوازشهای او، رفتهرفته، بدون آنكه خود متوجه باشد، تغییر كرد. تا آنجا كه ویرجینیا را مورد تعرض قرار داد. به این طریق، ویرجینیا ضربه بسیار سهمگینی خورد. او نمیتوانست ماجرا را برای دیگران تعریف كند. چرا كه هیچكس، حرف او را باور نمیكرد. همگان، بر عكس، جورج را به خاطر محبت بسیار زیاد به خواهران ناتنیاش، تحسین میكردند.
در همین زمان، ویرجینیا به شدت دچار حالات روانی شد.
بسیاری بر این باورند كه مهمترین عامل بروز اختلالات روانی در ویرجینیا، همین عمل ناشایست برادر ناتنیاش بوده است. بیماری او تا آنجا پیش رفت كه خود، در همان سنین نوجوانی، متوجه جنون خود شد. او در سالهای بعد، همواره نگران بازگشت حالات جنونآمیز بود.
ویرجینیا خود اعتراف كرده است كه در ذهن، صداهای وحشتناكی را میشنود كه او را به انجام كارهای خطرناكی وادار میكنند. نبضش تند میزند، و بسیار نگران است.
خانواده استفن، علت اصلی بروز چنین حالاتی را درنیافتند. پزشك مخصوص خانواده، تا مدتی درس خواندن را برای ویرجینیا قدغن كرد و از او خواست تا به استراحت بپردازد ودر فضای باز ورزش كند. استلا او را روزی چهار ساعت بیرون میبرد. در چنین شرایطی، تولید روزنامه خانوادگی هاید پارك گیت نیوز، متوقف گشت. در این میان خانه تالاند نیز فروخته شد.
عاقبت، ماجرای ازدواج استلا بامردی به نام جك هیلز پیش آمد. آنها در تاریخ 1897 ازدواج كردند. تمام اعضای خانواده از اینكه استلا را از دست میدادند ناراحت، و از سویی خوشحال بودند، كه خواهرشان ازدواج كرده است. وظایف خانه بر عهده ونسا و تا حدودی ویرجینیا افتاد. لسلی به سبب مرگ همسر و برخی دوستانش، از جامعه بریده، و در خانه خود را حبس كرده بود.
لسلی اعتقاد داشت كه فرزندانش نباید هر كتابی را مطالعه كنند. از این رو، خود كتاب در اختیار آنها قرار میداد. پس از رفتن استلا به ماه عسل، پدر، درِ كتابخانة خود را به روی ویرجینیا گشود و اجازه داد تا آزادانه از كتابها استفاده كند.
ویرجینیا، حریصانه به مطالعه كتابها پرداخت. او تا زمانی كه استلا ازدواج نكرده بود اتاق مستقلی نداشت و مجبور بود در مكانهای مختلف كتاب بخواند.
در همان سال، استلا به طور ناگهانی درگذشت. مرگ او، حیرت همگان را به همراه داشت. ویرجینیا از مرگ خواهر افسرده شد. تحمل شرایط جدید، واقعاً برای او دشوار بود.
توبی در سال 1899 وارد دانشگاه كمبریج شد. ویرجینیا به اتفاق دوستش، جانت كینز، زبان یونانی آموخت. توبی، دوستان بسیار باهوشی پیدا كرده بود: لئونارد وولف، كلیوبیل، ساكسون سیدنیترنر، استراچی، .... همین آشنایی باعث شد تا هسته مركزی گروه «بلومزبری» (Blooms bury) شكل گیرد. ویرجینیا و ونسا نیز به تدریج به این گروه پیوستند.
در سال 1902 تاجگذاری و اهدای نشان افتخار صورت گرفت و لسلی عنوان شوالیه را دریافت كرد. لسلی استفن در سال 1904 در اثر بیماری سرطان درگذشت. او پیش از مرگ بسیار تندخو و بهانهگیر شده بود.
دومین دوره بیماری ویرجینیا با مرگ پدر آغاز شد. به گونهای كه در همان سال خود را از پنجره به پایین پرتاب كرد. او سرتاسر تابستان را در حالت جنون به سر برد.
ویرجینیا بعد از بهبودی نسبی، توانست اولین مقاله خود را در نشریه گاردین منتشر سازد. در همان زمان، جورج با دختری ازدواج كرد و از پیش آنها رفت.
در این بین، توبی به دوستانش اعلام كرد كه پنجشنبهها پذیرای آنهاست.
بهتدریج ویرجینیا و لئونارد وولف نیز به جمع آنها پیوستند. لئونارد وولف بسیار باهوش بود. به شعر علاقه داشت و نقاشی میكرد. سپس افراد دیگری چون تی. اس. الیوت، ای. ام. فوستر، راجر فرای (نقاش) و... نیز به آنها اضافه شدند.
در سال 1905، ویرجینیا به درخواست سردبیر مجله تایمز، با بخش ضمیمه ادبی آن مجله همكاری خود را آغاز كرد و برایشان مقاله نوشت.
جندی بعد، ویرجینیا به اتفاق ونسا، توبی و آدریان تصمیم گرفتند از كشورهای مختلف دیدن كنند. اما ونسا دچار بیماری مرموزی شد. توبی نیز به لندن بازگشت.
وقتی ویرجینیا و خواهر و برادرش به لندن رسیدند، متوجه شدند كه توبی بیمار است. در نتیجه، ویرجینیا و آدریان، به پرستاری از دو بیمار مشغول شدند.
ویرجینیا گفته است: «مدام خود را محصور پرستاران، لگنها و پزشكان میدیدم. پزشكان دریافتند كه توبی دچار بیماری تیفوئید شده است.»
ونسا جان سالم به در برد. اما توبی، كه بسیار به ویرجینیا نزدیك بود، مرد.
ویرجینیا احساس میكرد پس از مرگ برادرش، زندگی دیگر هیچ معنا و مفهومی برایش ندارد. او دوباره دچار حالتهای جنونآمیز شد. تا آنجا كه همگان باور كردند ویرجینیا كاملاً دیوانه شده است.
ویرجینیا در این خصوص كه چرا خود را از پنجره به پایین پرت كرد، بعدها به یكی از طرفداران آثارش، یعنی مایكل (دانشجوی دانشگاه بریستول) نوشت:
«من خودكشی كردم؛ چرا كه صداهایی در مغزم میشنوم... و اینكه میپرسی چرا قصد دارم خودم را نابود سازم، باید بگویم: فكر نمیكنم چنین باشد. من پیش از این، مدت طولانی در این خصوص فكر كردهام...»
ویرجینیا به توصیه پزشكان، به یك مسافرت هفت ماهه رفت. در این سفر، او اولین رمانش، «سفر خروج» را نگاشت. در بازگشت میان او و لئونارد وولف یهودی، دیدارهایی صورت پذیرفت. لئونارد به تدریج متوجه شد كه عمیقاً به ویرجینیا دلبسته است. (پیش از آن، پسر جوانی از ویرجینیا تقاضای ازدواج كرده بود. اما روز بعد پشیمان شده و درخواست خود را پس گرفته بود.)
عاقبت لئونارد از ویرجینیا درخواست ازدواج كرد؛ و ویرجینیا پذیرفت.
آنها در 29 مه 1912 با یكدیگر ازدواج كردند. ویرجینیا علاقه شدیدی به داشتن فرزند داشت. اما پس از مشورت با پزشكان، به سبب همان حالات روانیاش در گذشته، از این امر منصرف شد.
او پس از ازدواج نیز دچار حالتهای جنونآمیز شدیدی میشد.
اما این بار، استراحت نتوانست او را نجات دهد. لئونارد به تدریج درمییابد كه خطر خودكشی مجدد او جدی است. اوهام، لحظهای او را رها نمیساختند. خود تصور میكرد پرخوری باعث بروز چنین حالتهایی است. از این رو، كمتر غذا میخورد.
لئونارد همواره مراقب بود تا ویرجینیا خودكشی نكند. در سال 1915، ویرجینیا همچنین دچار جنون پرحرفی شد، و به بیمارستان منتقل گردید.
او سخنان آشفته و بیمعنا میگفت، و آنقدر به این كار ادامه میداد تا از هوش میرفت.
در همین سال، ویرجینیا برای بار دوم اقدام به خودكشی كرد. در همان زمان سفر خروج او منتشر شد.
پس از بهبودی نسبی ویرجینیا، لئونارد بر آن شد تا ماشین چاپ كوچكی را خریداری كند. آنها قصد داشتند آثار ویرجینیا و برخی نزدیكان را، خودشان چاپ كنند. این پول، با زحمت بسیار جمعآوری شد.
با آغاز جنگ بینالملل اوّل، تشویشها و نگرانیهای ویرجینیا، شدت یافت.
بمباران لندن، وضعیت زندگی مردم را دگرگون كرده بود.
در سال 1922، اولین رمان بلند ویرجینیا ـ «اتاق جاكوب» ـ توسط انتشارات هوگارت منتشر شد. این اثر، شهرت زیادی برای او به همراه داشت. ویرجینیا، در پی آن، بر آن شد تا رمان «خانم دالووی» را بنویسد. این اثر، در 23 آوریل 1924، توسط انتشارات كامان دیور منتشر گردید.
در ژوئن 1925 تا دسامبر 1928، رمان «به سوی فانوس دریایی» را نوشت.
در آن زمان، ویرجینیا به فكر نوشتن رمان «خیزابها» افتاد.
طبق نظر بسیاری از منتقدین، دو رمان «به سوی فانوس دریایی» و «خیزابها»، بهترین آثار وولف به حساب میآیند. «اورلاندو»، «فلاش» «سرگینی» دیگر آثار او بودند؛ كه در طی سالها بعد خلق شدند.
با بروز جنگ جهانی دوم، بیماری ویرجینیا دوباره تشدید شد.
سال 1940، سال خوبی برای او نبود. بسیاری از دوستان او، در جنگ جان سپردند، و جنگ به اوج خود رسید.
ویرجینیا به هیچعنوان حاضر نبود بپذیرد كه بیمار است. اما به اصرار لئونارد قبول كرد كه معالجه شود. او سرانجام به برخی نگرانیها و تشویشهای خود اعتراف كرد. با این همه، بیشتر میترسید به گذشته بازگردد، و دیگر نتواند بنویسد. ولی معالجه نیز سودی نبخشید.
عاقبت، صبح روز 28 مارس 1941 ویرجینیا به اتاق خود رفت. دو نامه نوشت: یكی برای لئونارد و یكی برای ونسا. در آن نامهها توضیح داد كه صداهایی را میشنود، و هیچگاه بهبود نخواهد یافت و دوست ندارد زندگی لئونارد را بیش از این، نابود سازد. نامهها را روی بخاری اتاق نشیمن گذاشت، و ساعت 30/11 از خانه بیرون رفت. چوبدستی پیادهرویاش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حركت كرد. (لئونارد بر این باور است كه احتمالاً قبلاً نیز یك بار سعی كرده بود خود را غرق كند.) نزدیك رودخانه سنگ بزرگی را برداشت و داخل رودخانه شد....
وی در بخشی از یك نامة خود، تحت تأثیر تبلیغات رایج در آن زمان، به مایكل جوان هم نوشته بود: «من یك بار قصد داشتم خود را در رودخانه غرق كنم. فكر میكنم این بهترین راه باشد. سریع و ساده. این كار خیلی بهتر از گاز گرفتگی در یك گاراژ است. به خاطر داشته باش، هماكنون سال 1939 و آغاز جنگ جهانی دوم است، و همسر من یك فرد یهودی است. اگر آلمانها پیروز شوند، من و همسرم به اتاق گاز سپرده میشویم.»
بسیاری از تحلیلگران عرصه ادبیات داستانی بر این مطلب اذعان دارند كه ویرجینیا وولف بیش از هر چیز، از بیماری حاد خود، در زمینه داستاننویسی سود برد. او با ورود به دنیای ذهن پرآشوب شخصیتهای داستانش، بهتدریج توانست سبكی تازه را پدید آورد. منتقدین میگویند: «ویرجینیا وولف بسیار پرحرفی كرده، اما سبك تازهای هم ارائه كرده است.» در این راستا، متخصصین روانشناس، بروز بیماری ایازیمر را، عامل اصلی گرایش نویسندگانی چون وولف، كافكا، صادق هدایت و جویس به سبك داستاننویسی جریان سیال ذهن میدانند. آنها معتقدند كه این افراد، در ذهن صداهایی را میشنوند كه نمیتوانند به هیچ عنوان از آنها رهایی یابند. همچنین، آنان شاهد افراد خیالی پیرامون خود هستند كه مدام آنها را به انجام كارهای مختلف ترغیب میكنند.
از این رو، ناخواسته، هنگام داستاننویسی، به شرح پریشانیهای ذهنیشان میپردازند، و عیناً روند جریان سیال ذهن خود را در آثارشان منعكس میكنند. در حقیقت، آنچه تولید میشود شرح سیل عظیم جریان بیمارگونه ذهنی این افراد است. با این تفاوت كه، افرادی چون وولف، به دلیل مطالعه زیاد كتاب و آشنایی كافی با شیوههای داستاننویسی، و یقیناً داشتن هوش و توانمندی مناسب، تا آنجا كه میتوانستند به این جریانها سمت و سو داده، بر اساس رابطه علت و معلولی داستان خود را شكل دادهاند. در عین حال كه، اوج شكلگیری جریان سیال ذهن در داستانهای این افراد، با زمان بروز بحرانهای روحی و روانی آنها همخوانی دارد.
این در حالی است كه در زمان آرامش و بهبودی نسبی بیماری، شكل طبیعی داستاننویسی توسط آنان دنبال میشده، و بسیاری از صحنههای آشفته، كه بیشتر به پریشانگویی شبیه بوده، توسط نویسنده، مجدداً بازآفرینی میشده است.
لازم به ذكر است كه ویرجینیا وولف، در ابتدا به رئالیسم گرایش داشت. اما به تدریج، با بروز بحرانهای شدید روحی، از این شیوه نگارش، فاصله میگیرد.
درواقع ویرجینیا وولف، بیش از هر چیز از خود فرار میكرده است. چرا كه در درون خود، شاهد بروز اختلالاتی بوده، كه اگر عمیقاً به آنها توجه میكرده، میتوانسته علل اصلی بروز چنین واكنشهای شدید درونی را دریابد. اما او ترجیح میداده از خود فرار كند، و همواره بترسد كه بیماری دوباره گریبانگیرش شود، و اجازه ندهد بنویسد و بخواند.
هیچگاه نباید فراموش شود كه آثار ویرجینیا وولف، نشئتگرفته از یك ذهن بیمار و خسته است. از این رو، نمیتوان متوقع بود كه داستانهای او، روند صعودی را طی كنند، و هر داستان، بهتر از دیگری باشد.
در این میان، «اورلاندو» از ضعف ساختاری و محتوایی زیادی برخوردار است. در آن دوران، ویرجینیا به شدت گوشهگیر شده بود و نمیتوانست ضمن برخورد و رویارویی با انسانها به تجارب جدیدی دست یازد و آنها را در آثارش وارد سازد. این در حالی است كه دو رمان «خانم دالووی» و «به سوی فانوس دریایی»، از ساختار مستحكم و قابل قبولی برخوردار هستند. هر چند، در این آثار هم، دوریجویی از رئالیسم و عنصر دلالتگری، به وضوح به چشم میخورد.
ویرجینیا، پس از خلق این دو اثر، كاملاً با عنصر مستندسازی وداع كرد.
او بهتدریج، «زمان» در داستان را نیز فراموش كرد؛ و آنچنان در قید طرح زمان وقوع حوادث برنیامد. تا آنجا كه به جابهجایی آن مبادرت ورزید، و با پس و پیش كردن صحنهها و حوادث، سبكی خاص در آثارش ایجاد كرد.
در داستانهای او، از نماد و رمز، آنچنان خبری نیست. بلكه صرفاً نوع بیان احساسی وشاعرانه، در كلام راوی دیده میشود؛ كه بیشتر بیانگر تأثرات و اندوه بسیار نویسنده است؛ نویسندهای كه از همه چیز گریزان بود و تنها راه حل و نجات رادر مرگ جستجو میكرد. از این رو، برخی او را شاعری خیالپرداز لقب دادهاند.
با بروز جریان تجددخواهی ومدرنیسم و نوگرایی، عدهای به سمت سبك داستاننویسی وولف گرایش یافتند. هر چند، منتقدینی هم بودند كه به شدت با چنین آثاری مقابله میكردند.
وولف از رویارویی با نقدهای مخالف میهراسید، و به شدت علاقهمند نقدهای موافق بود. منتقدین به صراحت بیان میكنند كه وولف، تقلید كوركورانهای از داستاننویسی دوره الیزابت اول را دنبال میكرد؛ و با گذر از عوالم احساسات، به تخیل صرف روی میآورد. بر این اساس، داستانهای او، سطحی قلمداد میشوند؛ و خود وولف متهم میشود كه انسانها و رویدادهای زندگی را جدی نمیگیرد.
شخصیتهای داستانهای او، بیشتر انسانهای منفعل، خسته و غریباند. او معتقد بود كه نویسنده مجاز است حقایق را كاملاً بر عكس نمایان سازد. وی در مقالاتش، در این خصوص توضیح میدهد؛ و كتمان حقیقت را حق مسلم خود میداند. از این رو، شخصیتهای داستانهای او، حاضر نیستند امیال درونی و هویت خود را مطرح سازند. درواقع، خواننده خود بر اساس گرایشات درونی وذهنیت خود، از این افراد شناخت پیدا میكند. درواقع، خواننده حتی نمیداند این افراد چه شكل و قیافهای هستند؟ لاغرند یا چاق؟ زیبا هستند یا زشت؟.... این، شخصیتها، میان رؤیا و واقعیت سرگردان هستند؛ آنچنان كه خود ویرجینیا اینگونه بود؛ و تا پایان عمر نیز نتوانست از آن حالت، رهایی یابد.
باید اذعان داشت كه وولف، در خلال داستاننویسی، هیچگاه نتوانست از تصویرگری گذشتة خود اجتناب ورزد. فضاهایی كه داستانها در آنها شكل گرفتهاند و بسیاری از محیطهای بیرونی این داستانها، برگرفته از خانههایی هستند كه ویرجینیا در آنها زندگی كرده است. اودر غالب آثارش، اشاراتی به گذشته خود و خویشاوندان نزدیك خویش دارد. در «به سوی فانوس دریایی»، بیش از همه، حضور جولیا ـ مادرش ـ در داستان مشهود است.
در ارتباط با مضامین مطرح در آثار او باید گفت كه، ویرجینیا وولف، در حد قابل قبول به طرح مسائل اساسی و نو نپرداخته است. به گفته برخی منتقدین، او هیچ چیز نمیگوید؛ در عین حال كه، همه چیز میگوید. در حقیقت، عدهای از منتقدین، بعد از مرگ او، بر آن شدند تا از وی غولی بزرگ در عرصه ادبیات بسازند. آنان چنین اظهار داشتند كه وولف، به ظاهر حرفی برای گفتن نداشت؛ اما با غور در داستانهایش، میتوان مفاهیم و مضامین بیشماری را، كه هر یك میتواند درست باشد، استخراج كرد. در این راستا، منتقدین، گاه به دیدگاههای ضد و نقیضی رسیدند. با این حال، اظهار داشتند كه همة برداشتهای به دست آمده، میتوانند صحیح باشند! به عبارتی دیگر، آنها نسبیگرایی در این باره را مردود ندانسته، چنین اظهار داشتند كه، هر كس با توجه به دیدگاه خاص خود، میتواند از آثار او برداشت كند؛ و همة ا